مأمور الهی
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢   کلمات کلیدی: مأمور الهی ،خاطرات شهید ،دفاع مقدس ،هفته بسیج

یک‌بار بچه‌ها در منطقه‌ی جنوب ، پس از چند روز سعی و تلاش خیلی خسته می‌شوند ، ولی حتی یک شهید هم پیدا نمی‌کنند. سپس با خلوص نیت به حضرت زهرا (س) متوسل می‌شوند و سینه می‌زنند . فردای همان شب ، دوباره به جست ‌وجو ادامه می‌دهند ، ولی باز هم چیزی نمی‌یابند.

در موقع استراحت ، بچه‌ها متوجه ماری می‌شوند که در یک نقطه‌ای ، مثل این‌که آن‌جا را طواف می‌کند و بچه‌ها به‌طرف این مار حرکت می‌کنند ، مار در آن محل به داخل سوراخی می‌خزد . وقتی بچه‌ها سر این سوراخ را باز می‌کنند ، پیکر شهیدی نمایان می‌شود .

نگو که این مار ، یک مأمور الهی بوده است ، برای کشف این محل . بعد هم نشانه‌ی یک شهید دیگر پیدا می‌شود و بعد هم ... بدین ترتیب جنازه‌ی هفت نفر شهید در آن‌ جا پیدا می‌شود . این موفقیت نتیجه‌ی توسلات شب گذشته بود .

منبع :کتاب کرامات شهدا جلد 1 صفحه ی 122

راوی : حاج رحیم صارمی مسئول تفحص لشکر 31 عاشورا


 
مرگ آگاهی
ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢۸   کلمات کلیدی: خاطرات شهید ،دفاع مقدس ،وصیت نامه

محمدحسین در کلاس دوم راهنمایی ، عصرها به مدرسه می‌رفت . یک‌ روز صدایش کردم تا آماده شود ، ولی جوابی نداد . فکر کردم بیرون از خانه رفته ، یک‌دفعه از پشت دیوار صدایی کرد که مرا بترساند. پرسیدم کجا بودی؟ گفت : سر قبرم نشسته بودم . فکر کردم شوخی می‌کند . گفتم : قبرت کجا بود؟ محمدحسین توضیح داد که قبر من در بهشت زهرا قطعه‌ی 24 ردیف 11 است .

من که اهل قم بودم و منزلمان در کرج واقع بود . هیچ‌گاه به بهشت زهرا نمی‌رفتم ، به همین خاطر نمی‌دانستم قطعه چه مفهومی دارد و از او خواستم تا مرا هم به آن‌جا ببرد ، ولی حسین با قاطعیت گفت :

«هنوز نوبتت نشده . بعدها این‌قدر خودت به بهشت زهرا بروی که سیر شوی».

پس از شهادت او برای دفن پیکرش به بهشت زهرا رفتم ، حرف‌های او یکی یکی در مقابل چشمانم مجسم می‌شد ، تازه مفهوم بهشت زهرا و قطعه را فهمیدم و محمدحسین همان‌طور که گفته بود در قطعه‌ی 24 ردیف 11 به خاک سپرده شد.

منبع : لحظه های آسمانی


 
سید مهدی اسلامی خواه
ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٤   کلمات کلیدی: ای عاشقان سیدالشهدا یادتان بخیر ،خاطرات شهید

مادرم می‌گفت: «از هجران سید مهدی» ناراحت بودم. یک شب او را در خواب دیدم، به او گفتم: تو از پیش من رفتی و دیگر یادی از من نمی‌کنی و سراغی از ما نمی‌‌گیری؛ مهدی گفت: مادر من می‌توانم به شما سر بزنم ولی در انظار مردم نمی‌شود، شما ناراحت نباش، چند روز دیگر به سراغت می‌آیم.

یک روز بعدازظهر که در منزل تنها و روی پله‌های جلوی اتاق نشسته بودم، ناگهان چشمم به حیاط افتاد، با کمال تعجب دیدم سید مهدی در حالی که لباس روحانی به تن دارد و تسبیحی را هم در دستش می‌چرخاند و با خود چیزی را شبیه شعر زمزمه می‌کند به طرف من می‌آید. او جلو آمد و با من صحبت کرد. به او گفتم: «چرا دیر آمدی؟» گفت: «حالا که آمده‌ام و پیش تو هستم.»

من از شوق به گریه افتادم و با او حرف زدم و درد دل کردم و ازخود بی‌خود شدم. وقتی متوجه شدم، که او نبود. مرتبه‌ی دیگر که سید مهدی را دیدم، در حال خواندن نماز مغرب و عشا بودم، ناگهان احساس کردم سید مهدی وارد اتاق شد و جلوی من به نماز ایستاد، نمازم را مدتی طول دادم که بیشتر او را ببینم، او هم نمازش را ادامه داد، بعد فکر کردم نمازم را تندتر بخوانم تا پس از نماز او را بهتر ببینم و با او صحبت کنم، به سجده رفتم، از سجده که برخاستم هیچ‌کس جلوی من نبود.

منبع :کتاب لحظه های آسمانی  

راوی : خواهر شهید


 
با شهدا بعد از عملیات
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢   کلمات کلیدی: خاطرات شهید ،دفاع مقدس

بعد از عملیات و عادی شدن نسبی اوضاع، نوبت عقب آوردن شهدا بود که گاه به قیمت شهادت همرزم دیگری تمام می‌شد. وقت زیادی صرف می‌شد تا به بهانه‌ی خشنودی خانواده‌ی شهید و پاس داشتن حق دوستی، پیکر شهید را از معرکه‌ی نبرد خارج کنند.

ولی بعضی وقت‌ها زمانی که در جست‌وجوی اسم و آدرس،‌ جیب‌هایشان را زیر و رو می‌کردند، این عبارت را می‌دیدند: «دوست داشتم چون مادرم فاطمه (س) گمنام بمیرم و گمنام باشم. پس ای کسی که مرا می‌یابی، در همین محل به خاکم بسپار» برخی مواقع نیز امکان عقب آوردن و انتقال پیکر شهدا وجود نداشت. وقتی همرزمان بر بالین او حاضر می‌شدند، با باز کردن دکمه‌های پیراهن و برداشتن فانوسقه یا نارنجک او را از احتمال انفجارات بعدی مصون می‌ساختند ولی در همین حین چشمشان به یادداشت تبریکی به این مضمون به همراه شکلات می‌خورد: «سلام علیکم، غرض این‌که خواستم شیرینی شهادتم را خودم به همه داده باشم و شما نیز در این حلاوت با من شریک باشید».

منبع :کتاب فرهنگ جبهه (آداب ورسوم) -  صفحه: 279


 
این جاشهیدی خفته است
ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢   کلمات کلیدی: خاطرات شهید

در عالم خواب، داخل یکی از شیارهای فکه با همان چوب‌دستی که به علت کمردرد، دستم می‌گرفتم، قدم می‌زدم. تا این‌که به کپه‌ی خاکی رسیده، با چوبدستی به همراهان اشاره کردم که این‌جا را بکنید، شهید دفن است.

هنوز آن‌جا را نکنده بودند که از خواب پریدم. از آن‌جایی که روزها مشغول تفحص بودیم و شب‌ها نیز تمام آن‌ها را مرور می‌کردیم، به همین خاطر به خوابم توجهی نکردم. صبح کارمان را در ارتفاع 143 شروع کردیم و من بر حسب عادت، برای شناسایی و اطمینان از پاک‌سازی منطقه جلوتر از همه راه افتادم.

با این‌که اولین بار بود که آن منطقه را می‌گشتیم ولی به نظرم خیلی آشنا می‌آمد. یک لحظه با نگاه به سمت چپ، کپه‌ی خاکی را دیدم که شکم را به یقین مبدل ساخت. درست همان جایی که در خواب دیده بودم. فوراً به بچه‌ها گفتم که مشغول کندن آن قسمت شوند. پس از ساعتی از همان مکان پیکر مطهر یازده شهید کشف شد.

منبع :کتاب تفحص - صفحه: 118

راوی : مرتضی شادکام


 
وصال آسمانی
ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٧   کلمات کلیدی: وصیت نامه ،شهید محمدرضا غفاری ،خاطرات شهید

شانزده سال بیشتر نداشتم که «محمدرضا غفاری» برای خواستگاری به منزل ما آمد، گویی کار خدا بوده که مهر خاموشی بر لبم نشست، و او را به‌عنوان همسر آینده‌ی خود قبول کردم .
پس از ازدواج وقتی از او پرسیدم، اگر من پاسخ مثبت نمی‌دادم، چه می‌کردی؟ با خنده گفت: قسم خورده بودم، تا هشت سال دیگر ازدواج نکنم. دقیقاً هشت سال بعد با عروج آسمانی‌اش سؤال بی‌پاسخم را جواب داد.
هنوز وجود او را در کنار بچه‌هایم احساس می‌کنم. درست پس از شهادت محمدرضا درباره‌ی سند خانه مشکل داشتیم، یک شب او را در خواب دیدم که گفت: «برو تعاونی، نزد آقای... و بگو... در این‌جا، تأملی کرد و گفت نه نمی‌خواهد، شما بگویید، مشکل را خودم حل می‌کنم. ناگهان از خواب بیدار شدم.
چند روز بعد وقتی به سراغ تعاونی رفتم، گفتند: ما خودمان از مشکلاتان خبر داریم، همه‌ی کارهایش در دست بررسی است.

منبع :کتاب شب چراغ
راوی : همسر شهید محمدرضا غفاری


 
وادی رحمت
ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۳٠   کلمات کلیدی: وادی رحمت ،خاطرات شهید ،دفاع مقدس

3 روز مانده به چهلم علی، وصیت‌نامه‌اش به دستم رسید. وصیت‌نامه را باز کردم. علی نوشته بود: «پدر جان من دوست دارم که در وادی رحمت در کنار سایر دوستانم به خاک سپرده شوم».
اما وصیت‌نامه دیر به دست ما رسید و ما علی را در قبرستان ستارخان دفن کردیم. احساس ملامت می‌کردیم. به هر کجا سرزدم تا اجازه‌ی انتقال جنازه‌اش را بگیرم، موفق نشدم. از امام اجازه‌ی نبش قبر خواستیم، اما اجازه ندادند، ناچار گذاشتیم جنازه در همان قبرستان ستارخان بماند، اما هر وقت علی را در خواب می‌دیدم، می‌گفت: «هرچه احسان دارید، به وادی رحمت بیاورید. من در آن‌جا کنار دوستانم هستم و فقط به خاطر شما به قبرستان ستارخان می‌آیم.»
این شد که پنج‌شنبه‌ها به وادی رحمت می‌رفتم و بعدازظهرها به ستارخان. تا این‌که 13 سال بعد از طرف شهرداری خبر آوردند که گورستان جاده‌کشی می‌شود، باید اجساد و اموات انتقال پیدا کنند. درست در سالگرد شهادت علی برای انتقال جنازه‌ی او به قبرستان ستارخان رفتیم. بر سر مزار حاضر شدیم و خاک آن را برداشتیم. به سنگ‌ها که رسیدیم، خودم خواستم که روی سنگ‌ها را جارو کنم تا خاک به استخوان‌ها و روی جنازه نریزد.
سنگ اول را که برداشتم، بوی عطر شهید بیرون زد که بچه‌ها به من گفتند: «حاجی گلاب ریختی؟» گفتم: «نه، مثل این‌که این بو از قبر می‌آید،» عطر جنازه همه‌‌جا را گرفت. سنگ‌ها را که برداشتم نایلون را بلند کردم، دیدم سنگین است. آن را بغل کردم، دیدم که سالم است. صورتش را داخل قبر زیارت کردم. مثل این بود که خوابیده است و همین شامگاه او را دفن کرده‌ایم.
با دیدن این صحنه یک حالت عجیبی به من دست داد، قسمت سبیل‌هایش عرق کرده و سالم بوده و در همان حال مانده بود. موهای صورتش و سبیل‌هایش هنوز تازه بود. موها و پلک‌ها همه سالم بودند. مثل این بود که در عالم خواب است. دستم را که انداختم به نایلون پایینی، چند تا از انگشت‌هایم خونی شد، مادر علی هم اصرار کرد که او را زیارت کند؛ وقتی خواستیم پیکر شهید را لای پارچه‌ای بپیچیم، مادر علی گفت: «بگذارید صورتش را ببوسم، من هنوز صورتش را ندیده‌ام.» یعقوب پسرم گفت: «کمی آرام باش مادر!» خواستم که نایلون روی صورتش را باز کنم که در وادی رحمت مانده بود، دستم خونی شد. پسرم سال‌ها در انتظار ملحق شدن به دوستانش در وادی رحمت مانده بود.

منبع :کتاب کرامات شهدا جلد 1 صفحه ی 27 و 28
راوی : پدر و مادر شهید علی ذاکری


 
نشان شهادت
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٦   کلمات کلیدی: خاطرات شهید

برای شناسایی به منطقه‌ی چنانه رفته بودیم. شرایط بسیار سختی بود. نه غذا به اندازه‌ی کافی داشتیم و نه آب. طلبه‌ای با ما بود که سختی بر او بسیار فشار می‌آورد و او از این موضوع ناراحت بود و می‌گفت: «من باید خودم را بسازم.»
یک روز او را بسیار سرحال دیدم، پرسیدم: «چه شده؟ این‌طور سرحال شدی!» پاسخ داد: «دیشب وقتی استتار کرده بودیم، در خواب، صحرای وسیعی را در مقابلم دیدم و آقایی را که صورتش می‌درخشید.» به احترام ایشان ایستادم و سؤال کردم «آقا عاقبت ما چه می‌شود؟»
فرمودند: «پیروزی با شماست ولی اگر پیروزی واقعی را می‌خواهید، برای فرج من دعا کنید.» باز پرسیدم: «آقا من شهید می‌شوم؟» فرمودند: «اگر بخواهی، بله. تو در همین مسیر شهید می‌شوی، به این نشانی که از سینه به بالا چیزی از بدنت باقی نمی‌ماند. به برونسی بگو پیکرت را به قم ببرد و به خانواده برساند.»
این طلبه وصیت‌نامه‌اش را نوشت و از شهید برونسی خواست که هر وقت شهید شد، جنازه‌اش را به قم برساند. چند روز بعد دشمن متوجه حضور ما شد و ما را به گلوله بست. طلبه‌ی جوان شهید شد و از سینه به بالا، چیزی از بدنش نماند.

منبع :کتاب 15 آیه
راوی : محمد قاسمی‌


 
اسم حضرت زهرا (س)
ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢۱   کلمات کلیدی: خاطرات شهید ،وصیت شهدا

یک‌بار اتفاق افتاد که بچه‌ها چند روز می‌گشتند و شهید پیدا نمی‌کردند. رمز شکستن قفل و پیدا کردن شهید، نام مقدس حضرت زهرا (س)‌ بود. 15 روز گشتیم و شهید پیدا نکردیم. بعد یک روز صبح بلند شده و سوار ماشین شدیم که برویم. با اعتقاد گفتم: «امروز شهید پیدا می‌کنیم، بعد گفتم که این ذکر را زمزمه کنید:

دست و من عنایت و لطف و عطای فاطمه (س)

منم گدای فاطمه، منم گــــــدای فاطمه (س) »

تعدادی این ذکر را خواندند. بچه‌ها حالی پیدا کردند و گفتیم: «یا حضرت زهرا (س)‌ ما امروز گدای شماییم. آمده‌ایم زائران امام حسین (ع) را پیدا کنیم. اعتقاد هم داریم که هیچ گدایی را از در خانه‌ات رد نمی‌کنی.»

همان‌طور که از تپه بالا می‌رفتیم، یک برآمدگی دیدیم. کلنگ زدیم، کارت شناسایی شهید بیرون آمد. شهید از لشگر 17 و گردان ولی‌عصر (عج) بود.

یک روز صبح هم چند تا شهید پیدا کردیم. در کانال ماهی که اکثراً مجهو‌ل‌الهویه بودند. اولین شهیدی که پیدا شد، شهیدی بود که اول مجروح شده بود. بعد او را داخل پتو گذاشته بودند و بعد شهید شده بود. فکر می‌کنم نزدیک به 430 تکه بود.

بعد از آن شهیدی پیدا شد که از کمر به پایین بود و فقط شلوار و کتانی او پیدا بود. بچه‌ها ابتدا نگاه کردند ولی چیزی متوجه نشدند. از شلوار و کتانی‌اش معلوم بود ایرانی است. 15 _ 20 دقیقه‌ای نشستم و با او حرف زدم و گفتم که شما خودتان ناظر و شاهد هستی. بیا و کمک کن من اثری از تو به دست بیاورم. توجهی نشد. حدود یک ساعت با این شهید صحبت کردم، گفتم اگر اثری از تو پیدا شود، به نیت حضرت زهرا (س) چهارده هزار صلوات می‌فرستم. مگر تو نمی‌خواهی به حضرت زهرا (س‌) خیری برسد.

بعد گفتم که یک زیارت عاشورا برایت همین‌جا می‌خوانم. کمک کن. ظهر بود و هوا خیلی گرم. بچه‌ها برای نماز رفته بودند. گفتم اگر کمک کنی آثاری از تو پیدا شود، همین‌جا برایت روضه‌ی حضرت زهرا (س) می‌خوانم. دیدم خبری نشد. بعد گریه کردم و گفتم عیبی ندارد و ما دو تا این‌جا هستیم؛ ولی من فکر می‌کردم شما تا اسم حضرت زهرا (س) بیاید، غوغا می‌کنید. اعتقادم این بود که در برابر اسم حضرت زهرا (س)‌ از خودتان واکنش نشان می‌دهید.

در همین حال و هوا دستم به کتانی او خورد. دیدم روی زبانه‌ی کتانی نوشته است: «حسین سعیدی از اردکان یزد.» همین نوشته باعث شناسایی او شد. همان ‌جا برایش یک زیارت عاشورا و روضه‌ی حضرت زهرا (س)‌ خواندم.

منبع :کتاب کرامات شهدا   -  صفحه: 88

راوی : حاج حسین کاجی


 
گلی از سوی دوست
ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۸   کلمات کلیدی: خاطرات شهید

 در یکی از مراحل عملیات کربلای 5 که در منطقه‌ی شلمچه انجام شد، رزمندگان یک محور مجبور به ‌عقب‌نشینی شدند تا در محل مطمئن دیگری از منطقه‌ی تصرف شده محافظت کنند.
هنگامی که دشمن با اجرای آتش شدید به تعقیب پرداخت، شهید منصور ندیم گفت: «شما خود را به عقب برسانید، من به تنهایی می‌ایستم و جلوی آن‌ها را می‌گیرم.»
ایشان در همان درگیری به شهادت رسید و پیکرش بین مواضع خودی و دشمن ماند . همان شب شهید«مرتضی بشارتی» تصمیم گرفت بدن آن شهید فداکار را به عقب بیاورد و ایشان برایم نقل کرد: «وقتی خودم را به کنار جنازه‌ی «شهید منصور ندیم» رساندم، دیدم یک گل سرخ محمدی و بسیار معطر روی سینه‌ی او گذاشته شده، بوی عطر اطراف پیکرش را فرا گرفته بود.» برای تبرک گل را از روی سینه‌ی او برداشتم و در جیب باد‌گیرم قرار دادم و جسد را به عقب آوردم؛ ولی در آن اوضاع و احوال که جز خاک و خون، آب و آبگیرونی‌های روییده در آن، نشانه‌ای از روییدن نبود، آن گل، آن هم در زمستان درخوزستان در منطقه‌ی شلمچه درآن زمین شوره‌زار خدا می‌داند که...
خوشا به حال شهیدان که گلی از سوی دوست نثارشان شد .

منبع : کتاب لحظه های آسمانی


 
اصحاب قتلگاه
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٦   کلمات کلیدی: خاطرات شهید

یکی دو روزی می‌شد که شهیدی پیدا نکرده بودیم؛ یعنی راستش، شهدا ما را پیدا نکرده بودند. گرفته و خسته بودیم. گرما هم بدجوری اذیتمان می‌کرد. همراه یکی از بچه‌ها داشتیم از کنار گودال قتلگاه شهدای فکه، که زمانی در زمستان سال 61 عملیات والفجر مقدماتی آن‌جا رخ داده بود، رد می‌شدیم.

ناگهان نیرویی ناخواسته مرا به خودش جذب کرد. متوجه نشدم چیست، ولی احساس کردم چیزی مرا به سوی خود می‌خواند. ایستادم، نظرم به پشت بوته‌ای بزرگ جلب شد. همراهم تعجب کرد که کجا می‌روم. فقط گفتم: «بیا تا بگویم.»

دست خودم نبود انگار مرا می‌بردند. پاهایم جلوتر می‌رفتند. به پشت بوته که رسیدیم، جا خوردم. صحنه‌ی خیلی تکان دهنده و عجیبی بود. همین بود که مرا به سوی خود خوانده بود. آرام بر زمین نشستم و ناخواسته زبانم به «سبحان الله» چرخید همراهم که متوجه حالتم شد، سریع جلو آمد، او هم درجا میخکوب شد.

شخصی که لباس بسیجی به تن داشت، به کپه خاک کنار بوته تکیه داده و پاهایش را دراز کرده بود. یکی دیگر هم سرش را روی ران پای او گذاشته بود و دراز کشیده و خوابیده بود. پانزده سال بود که خوابیده بودند. آدم یاد اصحاب کهف می‌افتاد ولی این‌ها: «اصحاب فکه،‌ اصحاب قتلگاه، اصحاب والفجر و اصحاب روح‌الله بودند.»

بدن دومی که سرش را روی پایش گذاشته بود. تا کمر زیر خاک بود. باد و طوفان ماسه‌ها و رمل‌ها را آورده بود رویش. بدن هردویشان کاملاً اسکلت شده بود. آرام در کنار یکدیگر خفته بودند. ظواهر امر نشان می‌داد مجروح بوده، در کنار تپه خاکی پناه گرفته و همان‌طور به شهادت رسیده بودند.

آرام و با احترام با ذکر صلوات پیکر مطهرشان را جمع کردیم و پلاک‌هایشان را هم کنارشان قرار دادیم.

منبع :کتاب کرامات شهدا - صفحه: 90

راوی : حاج رحیم صارمی


 
احترام به آقا امام زمان(عج)
ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٤   کلمات کلیدی: احترام به آقا امام زمان(عج) ،خاطرات شهید

در اولین روزهای پس از فتح خرمشهر پیکر 25 تن از شهدای عملیات آزادسازی خرمشهر را به شیراز آورده بودند پس از اینکه جمعیت حزب الله بر اجساد مطهر این شهیدان نماز خواندند علمای شهر،‌ مسئولیت تلقین شهدا را بر عهده گرفتند. هنگامیکه من به درون قبر یکی از این عزیزان رفتم و شروع به خواندن تلقین نمودم با صحنه‌ای بس عجیب و تکان دهنده مواجه شدم، تا جائیکه تلقین را نیمه کاره رها کردم و از قبر بیرون آمدم، ماجرا از این قرار بود که هنگام قرائت نام مبارکه ائمه (ع) در تلقین، به محض اینکه به نام مبارک حضرت صاحب الزمان (عج) رسیدم، دیدم که شهید انگار زنده است، چشمانش باز شد و لبخندی زد.

 منبع :کتاب حدیث عشق  

راوی : آیت الله حائری شیرازی

ارتباط با خدا


 
نیت عاشقانه
ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٥   کلمات کلیدی: شهید رضا چراغی ،وصیت نامه ،خاطرات شهید

روزی از «رضا» پرسیدم: تا به حال چند بار مجروح شده‌ای؟ تبسمی کرد و گفت: یازده بار! و اگر خدا بخواهد به نیت دوازده امام،‌ در مرتبه‌ی دوازدهم شهید می‌شوم.»
او همان‌طور که وعده داده بود، مدتی بعد در منطقه‌ی «شرهانی» به وسیله‌ی ترکش خمپاره راه جاودانگی را در پیش گرفت.

منبع :کتاب کرامات شهدا جلد 1 صفحه ی 60
راوی : همسر سردار شهید «رضا چراغی» _ فرمانده ی لشگر محمد رسول‌الله (ص)